محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4803

تاريخ الطبرى ( فارسي )

منجم به او همى گفت : « اى امير مؤمنان از او چه بيم دارى به خدا اگر همهء زمين را بگيرد بيش از نود روز نماند . » عقيل بن اسماعيل گويد : وقتى ابو جعفر از قيام محمد خبر يافت شتابان به كوفه رفت و گفت : « من ابو جعفرم ، روباه را از سوراخش بيرون كشيدم . » تسنيم بن حوارى گويد : وقتى محمد و ابراهيم ، پسران عبد الله ، قيام كردند ابو جعفر به عبد الله بن على كه به نزد وى محبوس بود پيام داد كه اين مرد قيام كرده اگر راى صوابى به نزد تو هست با ما بگوى كه وى به نزد عباسيان به اصابت رأى شهره بود . عبد الله گفت : « كسى كه به زندان است ، رأى وى نيز زندانى است مرا آزاد كن تا رأى من نيز آزاد شود . » ابو جعفر به دو پيغام داد : « به خدا اگر بيايد و در مرا بزند ترا آزاد نمىكنم من براى تو از او بهترم و اين شاهى خاندان تو است . » گويد : عبد الله به دو پيام داد كه همين دم حركت كن و سوى كوفه رو و روى جگرهاشان بنشين كه آنها شيعيان و ياران اين خاندانند پس از آن اطراف كوفه پادگانها بگذار و هر كس از آنجا به جايى رود و هر كه از جايى آنجا آيد گردنش را بزن . به سلم بن قتيبه بنويس كه سوى تو آيد - وى در رى بود - به مردم شام بنويس و دستورشان بده از مردان دلير و جنگاوران چندان كه بريد تواند آورد سوى تو فرستد و جايزه هاى نيكوشان ده و آنها را همراه سلم بفرست . و ابو جعفر چنان كرد . عباس بن سفيان گويد : از پيران قوم خويش شنيدم كه وقتى محمد قيام كرد ، عبد الله بن على به زندان بود . ابو جعفر به برادران خويش گفت : « اين احمق هنوز در بارهء جنگ به رأى درست دست مىيابد پيش وى رويد و مشورت بخواهيد و نگوييد كه من به شما دستور داده‌ام . » گويد : پيش وى رفتند و چون آنها را بديد گفت : « همه با هم براى كار مهمى آمده‌ايد كه از دير باز مرا رها كرده بوديد . »